دوشیزه ی آشوب

شعر شدنت آغاز درد است...

دوشیزه ی آشوب

شعر شدنت آغاز درد است...

اُمید

هوا ابری بود.  

نمِ بارانی می زد.  

ویوالدی،بتهوون، کیتارو، باروک... و سروهایِ مسیرِ سرازیریِ پردیسِ دانشگاهِ شیراز.  

از نظرم گذشت: وقتی فرزندم دانشجو شد، تمامِ این سروها را منطقه ی مسکونی، اداره یا دانشکده خواهد دید...  

یا مثلاً یک روزِ آفتابی، از آن بالا، گهواره ی دید، جز انبوهِ برج ها و پیچِ هندسیِ خیابان ها هیچ چیز پیدا نخواهد بود.  

ما با این همه درخت و فضایِ سبز مثلِ بنز، پورشه، فِراری، بی اِم وِ و خلاصه درحدّ المپیک تویِ لاکِ خودمان فرو رفته ایم، آن طفلِ معصوم ها احتمالاً در حبابشان فرو می روند.  

همان حباب که از پارکت کردنِ کفِ پارک ها شروع شد و تا زایمانِ خارج از رحِم_ تضمینی و کاملاً بدونِ درد در آزمایشگاه هایِ زایمانولوژی_ ادامه می یابد.  

یک وقتی هم خدایی خواهند داشت... خدایی در مساحت هندسه... جبر... مثلّثات؟  

آن وقت من چه طور به دخترم بگویم که بزرگ ترین آرزویم مادر شدن بود؟ چه طور برایِ پسرم حماسه ی آلبرت شوایتزر بخوانم که بفهمد دهش چیست؟  

هوا ابری بود.  

نمِ بارانی می زد.  

پیرزن خمیده، عصایش را لبِ بریدگی گذاشت و دستش را دراز کرد تا کسی کمکش کند.  

دخترک جلو دوید، دستش را محکم گرفت و آوردش تویِ پیاده رو... 

درهم برهم...

به دوستاییم که بچّه دار بودن پیامک دادم و گفتم که نی نی هاشونو ببرن زیرِ بارون.  

همیشه دوس داشتم بچّه م رو بغل کنم ببرم زیرِ بارون، دستشو بگیرم بینِ قطره ها و با هم بلند بلند بخندیم...  

اعتراف می کنم که هیچ وقت بزرگ نمی شم. مثلِ مادرِ مارویندر تویِ رمانِ چرخِ گردون.  

نمی دونم چرا؟! با اشتها غذا خوردن، بی پروا خندیدن، وقتی بارون میاد، تو گودالایِ آب پریدن...  

یادم افتاد به جودی اَبوت... ولی من یکی که فک نمی کنم جرویس پندلتونی برایِ من وجود داشته باشه.  

چی می گفتم؟ آها! داشتم می گفتم بهشون پیام دادم. دوتاشون این کارو کرده بودن و نی نی هاشون کیف کرده بودن.  

شما هم وقتی یه نی نی کیف می کنه، دورادور احساسِ زنده بودن بهتون دس میده؟  

بگذریم؛  

منشیِ یه پسرِ روشندل بودم. تو امتحانِ قلم چی؛ سالِ چهارمِ دبیرستان. به من می گفت: راستش چشم داشتن زیاد مهم نیست، امّا حس داشتن چرا. آدم می تونه چشم نداشته باشه، ولی احساسو نمیشه نداشت. حتّی اگه اون حس، بی تفاوتی و عدمِ واکنش باشه...  

گاهی اوقات بعضیا با تمامِ وجود مَرد میشن، بعضی وقتا هم... دیشب اوّلین باری بود که از صدایِ بارون اعصابم خرد شد.  

حسّ کردم یه دوره ی کوتاه امّا سنگین زندگیمو با منتها الیهِ ممکن، سر فرو کرده بودم تو برف.  

نه! دیگه هیچ وقت ادیبانه لاو ترکوندنو تو زندگیم وارد نمی کنم!  

 

 

پ.ن: به گمونم مرد بودن چیزی بیشتر از زیرچشمی نگاه کردن و هوس پروروندن باشه!

ذهنیات...

یک وقتایی فکر می کنم که من تویِ زندگیم چه حوادثی رو از سر گذروندم؟  

و تویِ اون حوادث، چیا رو فهمیدم؟ و چیا رو نفهمیدم؟ و چیا بودن که نخواستم بفهممِ شون؟!  

و متأسّفانه متوجّه می شم که بابت اون نخواسته ها، پُل هایِ زیادی رو پشتِ سرم خراب کردم.  

اعتراف می کنم که خیلی چیزها رو تو این زندگی کوتاه امّا طولانی از نظر گذروندم و تو دلم به عیارِ بالایِ تجربه شون ایمان آوردم امّا نپذیرفتمشون؛ ولی راستِشو بخوای، داستان به اینجا ختم نشد!  

من به آدم ها نگاه کردم و حقّ انتخاباشون.  

دیدم که در اکثرِ موارد، با این حق، میریم به استقبالِ ناحق...  

و من از خودم می پرسم:  

یعنی تا این حد ضعیف شدیم که حوادث رویِ ما مانور میدن؟  

یعنی من تا این حد پیروِ هوسم بودم که دنیا فاسد شده؟  

شایدم همه یِ اینایی که می نویسم حقّ مطلبو ادا نمی کنه؟!  

پس ما به چی فقیر بودیم؟ هستیم؟ ... خواهند بود؟  

بهتره آدما رو با انتخاباشون برایِ مدّتی تنها گذاشت. بعضی از وجدان ها هنوز قوّتِ جنبیدن دارن؛ اونم درست وقتی انتظارشو نداریم...  

ما هنوز افسانه ی ایوان ساده لوح رو باور داریم!

بازی

چه کَسَم من؟ چه کَسَم من؟ که بسی وسوسه مندم  

گَه از آن سوی کَشَندم، گَه از این سوی کشندم  

زِ کَشاکش چو کمانم، به کفِ گوش کشانم  

قَدَر از بام درافتد، چو درِ خانه ببندم  

مگر استاره ی چرخم؟ که زِ بُرجی سویِ بُرجی  

به نُحوسشی بِگِریَم، به سُعودیش بخندم  

نَفَسی آتشِ سوزان، نَفَسی سِیلِ گریزان  

زِ چه اصلم؟ زِ چه فصلم؟ به چه بازار خَرَندم؟  

نفسی هَمرَهِ ماهم، نفسی مستِ الهم  

نفسی یوسفِ چاهم، نفسی جمله گزندم  

نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم  

نفسی زین دو برونم، که بر آن بامِ بلندم...  

*** 

دگر بار، دگر بار، ز زنجیر بِجَستم  

ازین بند و ازین دامِ زبون گیر بِجَستم  

فلک پیرِ دوتایی، پُر از سِحر و دَغایی  

به اقبالِ جوانِ تو از این پیر بجستم  

شب و روز دویدم، شب و روز بُریدم  

وزین چرخ بپرسید که چون تیر بجستم  

من از غصّه چه ترسم؟ چو با مرگ حریفم  

ز سرهنگ چه ترسم؟ چو از میر بجستم...

آدم ها

وقتی هفت ساله م بود، برف سنگینی بارید.  

رویِ پُلِ هوایی دست در دستِ مامان می رفتم کانون پرورش. از آن بالا، مامان به شهر اشاره کرد و گفت: نگاه کن!  

خوب به این همه سپیدی نگاه کن. دیگر هیچ وقت هفت ساله نمی شوی تا شهر را از این بالا، در یک روز برفی ببینی...  

من به برفِ رویِ شانه ی آدم هایِ بی چتر و سر خوردن ماشین ها رویِ یخ هایِ کف خیابان نگاه می کردم. به مامان گفتم: برف درست مثلِ پودر ماشین لباسشوئیه. همه چیزو تمیز می کنه! حتّا آدما رو! و چه قدر جایِ تعجّب داشت که از ذهنم گذشت: دوست دارم حال و هوایِ دوستی ام با آدم ها همیشه برفی باشد...  

بعدها باز هم از روی همان پُل، روزِ برفی را دیدم و آدم هایی که برف به شانه، به سمتِ خانه هاشان می دویدند.  

من، هفت سالگی ام را جست و جو نکردم و برایِ کودکی و برف و افسانه ی پوچِ آنچه گذشته حسرت نخوردم.  

من، آدم ها همان ها بودیم... فقط، به یاد آوردم که باید سرم را از زیرِ برف درآورم و این بار، ابری باشم که برف می زاید...  

دلم برایِ آن که در گوشمان تکرارِ محبّت می کند سخت می تپد...  

آدم ها همه ابرهایِ یکدیگرند...

باران

من، چیزی از هیچ کداممان نخواهم گفت؛  

حتا از نگاهی که به زمین می دوزم.  

تو چیزی نمی گویی و فصلی می گذرد.  

اگر چشم به راهِ باران باشم، دخترک عشق هایِ کاغذی خواهم بود.  

من باریده ام و خواهم بارید. چرا که برایِ به ثمر نشستن، باید دست و دل باز بود.  

حالا بنشین و غروبِ آخرین ستاره ی شب را تماشا کن.  

برایِ با هم بودنمان، عروسِ نخستین بادی شدم که از سمتِ سحر می گذرد...