دوشیزه ی آشوب

شعر شدنت آغاز درد است...

دوشیزه ی آشوب

شعر شدنت آغاز درد است...

آرامش بعد از طوفان

امروز چهارشنبه و ماه آبان و نمی دونم چندم... 

من از پیاده روی و مسیر ناموزون همیشگی برگشتم. 

از هیاهوی برند و پاساژهای لوکس معالی آباد، از آپارتمان های بی تفاوت خلبانان و نمای کیپ تا کیپ پُرِ فرهنگ شهر تا پل هوایی معلم و دکه و کوچه ها و بلوار تمام ناشدنی پاسداران و ... فکر کنم به یکی دوتا آشنا هم برخوردم که خیلی شیک هم رو نادیده گرفتیم.

پیچیدم توی کوچه و کلید و قفل و خونه!

و در این شهر جنگ زده رو باز کردم. 

  

یک بازسازی موفق بر ویرانی هایی که از سرش گذشته. 

بتونه ای که به کنده کاری و تَرَک ها خورده، خاک گیری و تغییر اساسی دکور...

دویدم جلوی آینه و شال قرمزم رو باز کردم و دستای یخم رو گذاشتم روی گونه های یخم. 

گوشی و آهنگ و چک کردن فضای مجازی... 

چقدر وقت هست که جنگ تموم شده؟ 

دو ماه! کمی اینور اونور... جنگ تموم شده. 

اوه جنگ... جنگ... جنگ... و من هنوز زنده م !! 

آخرین خشاب خالی... کتابخونه و اون شور و اون تب و تاب که بود و حالا بی صدا به استقبال بایگانی افسانه ی کودکی تا بیست سالگیم میره... 

اوه من! چشم باز کردم و با تنهاییم امسال ، باید بیست و سه چهار ساله باشم. 

زنده موندم برای روزهای باقی تا سی سالگی... 

نظرات 2 + ارسال نظر
م جمعه 6 آذر 1394 ساعت 15:22

زنده موندم برای روزهای باقی تا سی سالگی... 

تعجب:

!!

غزل آجین یکشنبه 1 آذر 1394 ساعت 15:04

و بعد از 30 سالگی؟همین؟

بعدش؟
زنده نیستم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد